تبليغاتX
قسطنطنيه

قسطنطنيه

 

    

صمیمانه و تمام وجودم    تولدتو بهت تبریک میگم

جشن تو جشن تولد تموم خوبیاست...

 جشن تو شروع زیبای تموم شادیاس..

 جشن تو طلوع یک روزه مقدسه برام..

 وقت شکر گذاریه بسوی درگاه خداست...

  عزیزم تولد مبارک..

عمر من تولدت مبارک..

مهربونم تولدت مبارک..

قشنگم تولد مبارک..

گلم تولدت مبارک..

جون من تولدت مبارک.

امید من تولدت مبارک..

زندگیه من تولدت مبارک..!!

امیدوارم سالهای سال با دلی خوش و شاد زندگی کنی..

 خدا رو به خاطر اینکه به تو زندگی بخشیده شکر میکنم

+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387 1:45 توسط زن حاجی |


از من رمیده یی و من ساده دل هنوز
بی مهری و جفای تو باور نمی کنم
دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این
دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم
رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید
دیگر چگونه عشق ترا آرزو کنم
دیگر چگونه مستی یک بوسه ترا
دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم
یاد آر آن زن ‚ آن زن دیوانه را که خفت
یک شب بروی سینه تو مست عشق و ناز
لرزید بر لبان عطش کرده اش هوس
خندید در نگاه گریزنده اش نیاز
لبهای تشنه اش به لبت داغ بوسه زد
افسانه های شوق ترا گفت با نگاه
پیچید همچو شاخه پیچک به پیکرت
آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه
هر قصه ایی که ز عشق خواندی
به گوش او در دل سپرد و هیچ ز خاطره نبرده است
دردا دگر چه مانده از آن شب ‚ شب شگفت
آن شاخه خشک گشته و آن باغ مرده است
با آنکه رفته یی و مرا برده یی ز یاد
می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
ای مرد ای فریب مجسم بیا که باز
بر سینه پر آتش خود می فشارمت

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 0:29 توسط زن حاجی |


 قناعت وار

 تكيده بود

 باريك وبلند

 چون پيامي دشوار

 در لغتي

 با چشماني

 از سئوال و

 عسل

 و رخساري بر تافته

 از حقيقت و

 باد.

 مردي با گردشِ آب

 مردي مختصر

 كه خلاصه خود بود.

 

 خرخاكي ها در جنازه ات به سو‏‎‍ء ظن مي نگرد.

 پيش از آن كه خشم صاعقه خاكسترش كند

 تسمه از گرده گاو ِ توفان كشيده بود.

 بر پرت افتاده ترين راه ها

 پوزار كشيده بود

 رهگذري نا منتظر

 كه هر بيشه و هر پل آوازش را مي شناخت.

 جاده ها با خاطره قدم هاي تو بيدار مي مانند

 كه روز را پيشباز مي رفتي،

 هرچند

 سپيده

 تو را

 از آن پيشتر دميد

 كه خروسان

 بانگ سحر كنند.

 مرغي در بال هاي يش شكفت

 زني در پستانهايش

 باغي در درختش.

 

 ما در عتاب تو مي شكوفيم

 در شتابت

 مادر كتاب تو مي شكوفيم

 در دفاع از لبخند تو

 كه يقين است و باور است.

 

 دريا به جرعه يي كه تواز چاه خورده اي حسادت مي كند.

                          

                                                                               احمد شاملو

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386 3:12 توسط زن حاجی |


+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 3:29 توسط زن حاجی |



گُلم ...
دِلم ...
اين روزها که هر کسي
به دنبال شاخه گُل سرخي
براي گرفتن جواز ورود به دلي است
...

من به دنبال کور چراغي هستم
تا در اين شب هاي پوچ و کدر
تکه تکه بال هاي شکسته ام را
پيدا کنم
...

گُلم ...
دِلم ...
هياهوي دنيايِ سياه
سبب نَشُد
تا گُل بوسه هاي گرم تو را فراموش کنم
...
گُل بوسه هايي از جنس آب
از جنس آفتاب
...

گُل بوسه هايي که گاه
تا سال ها
تَعلُقِ خاطري فراتر از يک بوسه
به من داد
...

گُلم ...
دِلم ...
اين روزها
به گل هايِ سرخِ معصومي مي انديشم
که در عيدهاي سَمبُليک عشق
فداي خواسته هاي نا برابر
فداي تکرارها
فداي عادت ها
و فداي نامَردي ها و نامردُمي ها مي شوند !
...

در اين ميان
من جانباخته تک شاخه گُلي هستم
که در دَستان تو
جان گرفت
...

گُلم ...
دِلم ...

دل نوشته عاشق پاييز

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 3:27 توسط زن حاجی |


روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز میگفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا میکشت
باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانه عاصی
در درونم هایهو می کرد
مشت بر دیوارها میکوفت
روزنی را جستجو می کرد
در درونم راه میپیمود
همچو روحی در شبستانی
 بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی
می شنیدم نیمه شب در خواب
هایهای گریه هایش را
در صدایم گوش میکردم
درد سیال صدایش را
شرمگین می خواندمش بر خویش
 از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید
دوستش دارم نمی دانی
بانگ او آن بانگ لرزان بود
کز جهانی دور بر میخاست
لیک درمن تا که می پیچید
مرده ای از گور بر می خاست
مرده ای کز پیکرش می ریخت
عطر شور انگیز شب بوها
 قلب من در سینه می لرزید
مثل قلب بچه آهو ها
در سیاهی پیش می آمد
جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزدیکتر میشد
ورطه تاریک لذت بود
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام آرام
می گذشت از مرز دنیا ها
باز تصویری غبار آلود
زان شب کوچک  ‚ شب میعاد
زان اطاق سکت سرشار
از سعادت های بی بنیاد
در سیاهی دستهای من
می شکفت از حس دستانش
شکل سرگردانی من بود
بوی غم می داد چشمانش
ریشه هامان در سیاهی ها
قلب هامان میوه های نور
یکدیگر را سیر میکردیم
با بهار باغهای دور
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویا ها
زورق اندیشه ام آرام
میگذشت از مرز دنیا ها
روزها رفتند و من دیگر
خود نمیدانم کدامینم
آن مغرور سر سخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم ؟
بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او اید
عاقبت روزی به دیدارم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 13:54 توسط زن حاجی |


سلام می کنم به باد،
به بادبادک و بوسه،
به سکوت و سوال
و به گلدانی،
که خواب ِ گل ِ همیشه بهار می بیند!
سلام می کنم به چراغ،
به «چرا» های کودکی،
به چالهای مهربان ِ گونه ی تو!
سلام می کنم به پائیز ِ پسین ِ پروانه،
به مسیر ِ مدرسه،
به بالش ِ نمنک،
به نامه های نرسیده!
سلام می کنم به تصویر ِ زنی نِی زن،
به نِی زنی تنها،
به آفتاب و آرزوی آمدنت!
سلام می کنم به کوچه، به کلمه،
به چلچله های بی چهچه،
به همین سر به هوایی ِ ساده!
سلام می کنم به بی صبری،
به بغض، به باران،
به بیم ِ باز نیامدن ِ نگاه ِ تو...

باورکن من به یک پاسخ کوتاه،
به یک سلام ِ سر سری راضیم!
آخر چرا سکوت می کنی؟ ●
 

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 16:16 توسط زن حاجی |


 در دور دست


قویی پریده بی گاه از خواب


شوید غبار نیل ز بال و پر سپید


لبهای جویبار


لبریز موج زمزمه در بستر سپید


در هم دویده سایه و روشن


لغزان میان خرمن دوده


شبتاب می فروزد در آذر سپید


همپای رقص نازک نی زار


مرداب می گشاید چشم تر سپید


خطی ز نور روی سیاهی است


گویی بر آبنوس درخشد زر سپید


دیوار سایه ها شده ویران


دست نگاه درافق دور


کاخی بلند ساخته با مرمر سپید

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386 19:57 توسط زن حاجی |


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 20:58 توسط زن حاجی |



ندار عشقم و با دل سر قمارم نیست
که تاب و طاقت آن مستی و خمارم نیست

دگر قمار محبت نمی‌برد دل من
که دست بردی از این بخت بدبیارم نیست

من اختیار نکردم پس از تو یار دگر
به غیر گریه که آن هم به اختیارم نیست

به رهگذار تو چشم‌انتظار خاکم و بس
که جز مزار تو چشمی در انتظارم نیست

تو میرسی به عزیزان سلام من برسان
که من هنوز بدان رهگذر، گذارم نیست

چه عالمی که دلی هست و دلنوازی نه
چه زندگی که غمم است و غمگسارم نیست

به لاله‌های چمن چشم بسته می‌گذرم
که تاب دیدن دلهای داغدارم نیست

شهریار

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 15:31 توسط زن حاجی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

خرداد 1387

فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386


نویسندگان

زن حاجی

abji jon



    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS


دلم گرفت از اين روزا از اين روزاي بي نشون